هموني كه سجاد افشاريان نوشت:
من اگه يه بار ديگه به دنيا ميومدم ، با خودم ، با تو ، مهربون تر ميبودم :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۷ توسط:سئو چت روم موضوع:
بعضي پياما، بعضي حرفا، بعضي نگاها چقددد حال آدمو خوب ميكنن :)))) و كاش ميدونستين چه حجم از حال خوبو ميتونيد به آدم تزريق كنيد و دريغ ميكنيد باز ! -.-
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۷ توسط:سئو چت روم موضوع:
هميشه گفتم دنيا به من يه برادر بزرگتر بدهكاره! يكي كه تا حد مرگ همو بزنيم و تهش بخنديم باز. يكي كه وقتي ميخوام بگماز همه پسرا متنفرم بشه استثناعِ اين قضيه
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۶ توسط:سئو چت روم موضوع:
ولي واقعن چقدددد خوبه كه وقتي راجب دل مشغوليامون باهاتون حرف ميرنيم ميگين بيخيالش شو! :)))) :|||||
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۵ توسط:سئو چت روم موضوع:
آواز و نغمه نيست، تلاوت است، تقدس دارد صدايت. تو ميگويي زمستان، من تنم ميلرزد، ميگويي خزان، غم ميگيرد دلم را. حالا فكر كن بگويي عشق، عشق، عشق و من... عاشق نشوم آن طور كه تو به گوش ما از عشق ميخواني؟
ساكت كنار بهت خودم مي نشينم و از ياد ميبرم همه را با صداي تو :)
#همايونِ جان
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۲ توسط:سئو چت روم موضوع:
همهي آدماي دنيا متفق القولن كه دستپخت مامان بزرگا يه چيز ديگه ست! بچه كه بودم، وقتايي كه خونهي مامانجون مي مونديم سهم ته ديگ هر كي رو همون اول ميذاشت گوشهي بشقابش، من ك با كلي شيطنت هميشه يكم بيشتر از سهم خودم برميداشتم ولي دلم نميومد همون موقع بخورمش، ميخواستم مزهي ته ديگ آخر سر بره زير زبونم :)) واسه همين ميذاشتمش كنار بشقابم. لحظه هاي آخر كه همه ته ديگ و غذاشونو تموم كرده بودن يهو ي دستي ميومد[دايي گرامي -.-] ته دگ منو ميبرد با خودش :/ :(( اونوقت من كلي حسرت و غصه ميخوردم واسه اون ته ديگي داشتم و از دستش داده بودم.
فكر كنم الانم اوضاعمون اين شكليه تو زندگي. فارغ از نپوشيدن لباساي خوشگل و نخوردن چيزاي خوشمزه و نگه داشتنشون واسه آخر سر، ماها حرفاي خوب و خوشگلمونم نگه ميداريم و هي نميگيم تا شايد ي روز وقتش برسه. ولي اگه يكي بياد ببرتش چي؟ :))
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۲ توسط:سئو چت روم موضوع:
هميشه وقتايي كه خيلي از غذاي مامانم تعريف مي كنيم ميگه با عشق پختمش واسه همين خوبه :) اين عشق چيه كه با هر چي قاطي ميشه بهش طعم و مزهي زندگي ميده هوم؟ غذايي كه با عشق ميپزيم، كادويي ك با عشق ميخريم و حتي درسي كه با عشق ميخونيم!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۵۱ توسط:سئو چت روم موضوع:
آقاي همايونِ حان! شما فقط بخون كه بميريم با آهنگات :))
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۴۹ توسط:سئو چت روم موضوع:
هميشه دوستات، دوستات باقي نمي مونن. غريبه ميشن، دور ميشن، خيييلي دور. اونقد كه وقتي ازت ميپرسن خوبي نتوني بهشون بگي نه نيستم. كه فقط بگي ممنون :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۴۸ توسط:سئو چت روم موضوع:
امشب بعد اينكه از فني اومديم بيرون خواستمدوباره برم رو سنگا ليز بخورم كه بچه ها گفتن واااي غزل اين بود كه تو روش ليز ميخوردي؟ چقد ترسناكه چقد ليزه چقد بلنده اگه بيفتيچي؟
من چي؟ پاهام لرزيد، كاري كه بعد از اون چند بار فكر ميكردم برام آسونه يهو دوباره سخت شد حتي بيشتر از بار اول! گفتن نرو. ولي گفتم اگه به اين ترسه غلبه نكنم ديگه هيچوقت نميتونم برم. برگشتم و با اينكه زانوهامميلرزيد دوباره انجامش دادم :)
الان كه تو اتوبوس نشستم دارم به اين فكر ميكنم كهچند بار تو زندگيم از كارايي كه دوسشون داشتم، از ريسكايي كهمنتظرم بودن دست كشبدم؟ چه بخاطر حرف بقيه و چه حتي نداي دروني خودم كه همه ش ميگف نرو! اينكارو نكن! نميشه! ...
و چقد جديدن به اين فكر ميكنم كه با اين ترسا و موانع درونيم بجنگم.چه ترس از خوردن زمين موقع ليز خوردن رو اون سنگا، چه ترس از حرف مردم، از نگاه تمسخرآميز بقيه، از قضاوتشون، ترس از دوست نداشته شدن، ترس از تنهايي...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۲:۱۰:۴۸ توسط:سئو چت روم موضوع: